تبليغاتX
ღღ عاشقانه دوستت دارم ღღ
سلام دوباره

بچه ها ديروز به قصد خريد قوطي براي ادويه و لوبيا و .... براي آشپز خانه مامانم رفته

 بوديم که از قضا چشم ما به يک دست سرويس کريستان ناخمن آلماني افتاد و

نتوانستيم جلوي خودمان را بگيريم smileysو مجبور شديم که خريداري کنيم ۵۰۰۰۰۰ 

هزار تومان ناقابل پياده شده ايم smileys و چون ظرف اردو خوري و فنجان هايش را

نداشت قرار شده است که برايمان بياورد فکر کنم حدود ۸۰۰۰۰۰ تومان ناقابل پياده بشويم smileys

خيلي رسمي نوشتم

خب عکسش رو براتون مي ذارم

ظرف ميوه خوري

شيريني خوري

آجيل خوري

شکلات خوري

کاسه کوچک آجيل خوري (شش عدد)

پيش دستي (شش عدد)

+ ويراسته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 7:57  توسط نینا  | 

راستی بچه ها ما تصمیم گرفتیم این هفته نه (چون آخر هفته مهی میاد و چون شنبه تعطیل است می ریم خونشون)هفته اینده بریم بانه می خواهم وسیله های برقیم رو از اونجا بگیرمsmileys Central

 شما پیشنهاد می کنید چی چیزی از اونجا بگیرم آیا به صرفه است یا نه از دوستانی که تجربه دارند بگند و لطفا وسایلی که میشه از اونجا تهیه کرد و به صرفه تر در میاد با مارکش و اگر هم بشه قیمت رو بهم بدن چون من فرصت ندارم برم خیابون قیمت بگیرم از دوستان خوبم کمک می خواهم اگر پیشنهادی برای خرید دارید بگید البته من وسایل سبک برقی رو می خواهم بخرم نه سنگین ها رو .

راستی من یک پلوپز بخار پز بلک اندکر خریدم به نظرتون چیز خوبی گنجایشش ۲.۸ است نمی دونم یخورده دلم رو زده ایا کسی باهاش کار کرده اگر می خواهید ببینیدش  روی لینک زیر کلیک کنید

پلوپز پز بخار پز

 

+ ويراسته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 8:19  توسط نینا  | 

بچه ها خیلی افسرده ام بعضی اوقات افسوس می خورم که چرا من هم مثل شماها نباید پیش همسرم باشم .

دیروز به این نتیجه رسیدیم که بعد از دو هفته آینده دیگه رفت و آمد کمتر بشه اخه هم به فصل سرما می خوریم و می ترسم جاده خطرناک باشه و هم اینکه مهی جونم از آذر ۸۶ هر هفته اومده من دیدمش فقط تو این مدت دو بار نیامد . حالا هم که داره زمستون میاد و هوا هم که معلوم است خب خواه ناخواه خراب خواهد شد پس جاده ها هم وضعیتتشون نابسامان می شه الان که اوضاع هوا خوب است وقتی مهی جونم می ره جونم به لبم می رسه وای به اون موقع برای همن هم تصمیم گرفتیم دیگه هر سه هفته یکبار هم رو ببینیم . من خیلی ناراحت هستم ولی خب چاره ای نیست قدر همسراتون رو بدونید که پیشتون هستند اگر تو شرایط من بودید شرایطی که هنوز معلوم نیست که کی پیش هم خواهیم بود واقعا خیلی مشکل است . تصمیم گرفتم که دیگه بیخودی جنگ و دعوا راه نیاندازم اخه ما که این همه کم هم رو می بیینم این چند روز هم به دعوا بگذره خب دیگه هیچی .

+ ويراسته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 8:0  توسط نینا  | 

خب بلاخره بعد از ۴ روز کشمکش بلاخره ما دوتا آشتی کردیم التبه اختلاف نظر برای همه وجود دارد هرچند ایندفعه من مقصر بودم بین خودمون باشه (آخه من حسودی کردم) خب دست خودم نبود دلم می خواهد مهی همه جوره مال من باشه همه وجودش فقط و فقط مال من باشه این یخورده زیاده خواهی است می دونم

خب این چند روز خیلی داغون شدم ولی خدا رو شکر رفع کدورت شد

بچه ها مهی جونم دیشب ساعت ۶ اومد رفتیم به مناسبت اشتی شام بیرون پیتزا خوردیم و  بعدش هم رفتیم یک لوستر خوشگل طرح ژاپنی برای اتاقم خریدیم امروز صبح رفتیم دو تا حلقه خریدیم اخه مهی جونم همیشه حلقه اش رو یادش می ره کجا می ذاره همش وقتی دستش رو می شوره یادش میره ورش داره من هم حلقه ام رو خیلی دوست دارم می ترسم یدفعه خراب بشه برای همین رفتیم خریدیم که اگر یک زمانی هم گم شد دلمون نسوزه سعی می کنم عکساش رو بذارم البته مهی جونم حلقه اش رو دستش کرده مال خودم رو می ذارم . می گم از خونه کار کردن با اینترنت واقعا ادم رو عصبی می کنه چقدر سرعت پایین است

عکس لوستر

 حلقه خودم

+ ويراسته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 21:21  توسط نینا  | 

 حال و احوالم زیاد خوب نیست البته دوستان متاهل بهتر می تونند درک کنند وقتی با همسرت حرفت میشه دست و دل هیچ کاری رو نداری اینقدر کوفته ام انگار ۵ نفر افتادن روم کتکم زدن .

این مردها بعضی اوقات خیلی خودخواه هستند اگر بهشون پیشنهادی بدی تازه اونم از سر دلسوزی سرآخر کار خودشون رو می کنند و این وسط تویی که نظر دادی فقط نظر دادی همین انگار نه انگار تو پیشنهاد دادی برای همین هم من با مهی قهرم البته نه قهر قهر ولی نمی تونم باهاش خوب هم حرف بزنم اصلا دلم هم براش تنگ نشده اگر این هفته نیاد اصلا مهم نیست امروز زیاد دوسش ندارم .

+ ويراسته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 8:18  توسط نینا  | 

 

بچه ها فال من دوشنبه ها برام میاد براتون می ذارم تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ ويراسته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 14:30  توسط نینا  | 

عکسها

سلام اول قولی که داده بودم رو عمل می کنم بعد اتفاقاتی که افتاد

خب اول عکسایی که برای مهی جونم خرید کردم

کراوات یک

کراوات دو

کراوات سه

پیرهن

پلیور

پارچه شلواري سوغات مشهد که مامان جونم براي مهي جونم اورده

و حالا نوبت خودم

لباسي که مهي جونم برام آورده بالاتنه

لباسي که مهي جونم برام آورده عکس کامل

و اما مسافرتي که رفتيم

يک جايي خيلي خوشگل داشت اسمش سراب کيان بود

منظره ۱

منظره ۲

منظره ۳

منظره ۴

منظره 5

عکس بلوط که از درخت مهي جونم برام چيد

عکس بلوط که تو آتيش انداختيم و خورديم مزه سيب زميني مي داد

و اما مهماني که مادر همسر جونم برامون تهيه و تدارک ديده بود تو اون سفره ترشي خيلي خوشمزه اي بود که دلم نيامد  و خواهر شوهرم هم کوفته خوشمزه درست کرده بود

عکس ترشي

عکس کوفته

سفره ناهار

سفره شام

خلاصه بچه ها خيلي خوش گذشت ما روز جمعه ساعت ۹:۳۰ راه افتاديم ساعت ۱۱:۳۰ رسيديم خونه همسرم بعد ناهار خورديم و بعد هم من تو شستن ظرفها کمک کردم اين اولين بار بود

خيلي خسته شدم اصلا کاشکي همه ظرفها يکبار مصرف بود. بعد حدوداي ساعت ۳ رفتيم سراب عصرونه هم برديم اونقدر خوش گذشت بعد من و مهي جونم کلي عکس گرفتيم ولي مهي جونم اجازه نداد که عکسامون رو بذاريمبعد ساعت ۶:۳۰ اومديم خونه مهي جونم خواستيم بريم که اجازه ندادند و براي شام هم نگه مون داشتن شام خورديم و ميوه و شيريني.داشتم ديگه منفجر مي شدم به مهي جونم قول دادم وقتي خواهرم برگرده ديگه رژيم مي گيرم آخه چون همش مارو دعوت مي کنند و غذاهاي خوشمزه درست مي کنند من هم حيفم مياد نخورم قبول کرده ولي گفته بايد تا خواهرت رفت رژيم رو شروع کني خب بدش مياد من چاق باشم

بعد ساعت ۹:۱۵ راه افتاديم و برگشتيم ساعت ۱۱:۳۰ رسيديم خونه ما . مهي جونم براي ساعت ۲ شب بليط داشت اونقدر دلم گرفت چون خونمون شلوغ است از موقعي که خواهري جونم اومده من اتاقم رو در اختيارشون گذاشتم خب من و مهي جونم جا نداشتيم مجبور شديم تو حال بخوابيم براش جا انداختم گفتم تا ساعت ۱ چرت بزن ولي بچم دلش گرفته بود که مي خواست بره خوابش نمي برد و هي منو ناز مي کردوخلاصه ساعت نزديک يک بلند شد بره از زير قران ردش کردم رفتم تو حياط دنبالش ولي بچه ها مهي جونم من گرفت تو بغلش اونقدر محکم فشار داد دردم اومد ولي هيچي نگفتم اخه از دوست داشتنش منو فشار داد بعد هم عشقولانه کرديم  خيلي خوب بود بعد مهي جونم رفت من آب ريختم پشت سرش  ولي خب اومدم خوابيدم اونقدر ناراحت بودم صبح دير اومدم اخر نتونستم از خواب بيدار بشم ساعت ۹ رفتم سرکار خلاصه اونقدر خسته بودم که نگوبعد هم که اومدم خونه الان هم که دارم براتون مي نويسم

 

+ ويراسته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 19:42  توسط نینا  | 

مسافرت

بچه ها صبحتون بخیر . زود آپدیت کردم چون اول اینکه امروز می خواهم ساعت ۹ یا ۹:۳۰ برم خونه بعدش هم مسافرم می خواهیم بریم خونه همسرم  .

یادم رفته بهتون بگم خواهر من به تازگی از خارج امده برای همین هم مادر همسرم دعتشون کرده حالا قرار است که ما امروز و فردا مهمان اونا باشیم احتمالا شاید غار علیصدر هم بریم اگر جور بشه اگر هم نه هفته دیگه میریم ببخشید فرصت نشد که عکسها رو بگیرم حالا احتمالا می شه برای روز یکشنبه هم عکس لباس خودم هم مهی جون و هم عکسای مسافرت رو براتون می ذارم آخه جای دیدنی زیادی میخواهیم بریم خب فکر کنم امروز و فردا دیگه نتونم بیام برای آپدیت جدید حالا تا ساعتی که هستم اگر ماجرای جدیدتری اتفاق افتاد میام و میگم .

همتون رو خیلی دوست دارم شما ها دوستای گل من هستید.

smileys

+ ويراسته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 7:21  توسط نینا  | 

خب چون مشتاق این لیست هستید همینجا براتون می ذارمش (لیست جهیزیه)

لیست جهیزیه

بچه ها اگر هاست بهتری سراغ دارید به من بدید برای آپلود کردن من این آدرس رو داشتم ولی زیاد جالب نیست اگر برای دانلود به مشکل برخوردید بهم بگید .

آپلودش رو تغییر دادم بازم اگر مشکل داشتید بهم بگید .

+ ويراسته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 16:21  توسط نینا  | 

بچه ها می دونید تو زمانی که من و مهی با هم دوست بودیم دیگه نمودنده که من

چیزی براش نخریده باشم همه چی حتی چیزهایی که به اصلاح برای خرید عروسی

برای داماد میگیرند رو هم براش گرفتم حالا موندم موقع خرید عروسی که بشه چکار

کنم یعنی باید دوباره براش بگیرم اینطوری زیادیش نمیشه نمی دونم یک کمکی بکنید

راهنمایی کنید در این مورد چکار کنم آخه خانواده اش نمی دونند که من اینا رو براش

گرفتم فکر میکنند حتما خودش گرفته خب بگذریم .

الان خیلی وقت است که براش چیزی نگرفتم البته هر وقت خواستم یک چیزی بگیرم

یادم می افته یک چیزی تو جهیزیه ام کم دارم اخه من که کادو ارزون نمی گیرم بعد

می گم ایندفعه اینو برا خودم می گیرم بعدا برا مهی و هی دوباره تکرار ولی امروز

تصمیم گرفتم یک کادو براش بگیرم با قیمت مناسب شما میگید چی بگیرم؟

+ ويراسته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 12:17  توسط نینا  | 

فال

شما به فال اعتقاد دارید من هفته به هفته برام یک فال هفتگی میل میشه که خیلی بهش اعتقاد دارم اینبار براتون می ذارم اگر خوشتون اومد و بهش اعتقاد پیدا کردید هر هفته که برای من فرستاده شد برای شما هم می ذارم موافقید ! مگه می تونید موافق نباشید

 


ادامه مطلب
+ ويراسته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 9:10  توسط نینا  | 

سلام بچه ها

سلام الی جون محبت کردی برام کامنت گذاشتی ما سال دیگه عروسیمون است

البته هنوز تصمیم نگرفتم که عروسی بگیرم ولی خانواده همسرم خیلی اصرار دارند

چون اخه مهی من تک پسر است و هزار یک آروز دارند . مهی من تهران است خونه

من و مامانش اینا هم شهرستان من یک جا ام  مامانشاینا یجا خودش هم که یجا

همیشه در سفرم یا خونه اونام یا تهرانم یا خونه خودمون البته خوب شد که گفتی 

توضیح بدهم منیادم میره همش فکر میکنم دوستان گلم جریان رو می دونند می 

دونید چون من هنوز دانشجو هستم و به غیر از این ترم یک ترم کوتاه دیگه دارم البته 

مهم تر از اینا کارم کهباید انتقال به تهران رو درست کنم چون من اصلا نمیتونم توی

اون شهر به اون بزرگی فقط یک خانم خانه دار باشم خب اول صبح است چیز زیادی از

دیشب تا حالا اتفاق نیفتاد ولی تا یادم نرفته این فیلم روز حسرت عجب هندی بازی

شد ها بیچاره مهی بهم گفت بگیر بخواب ولی من گوش ندادم هه هه راستی الان

هم همش تو فکر جهیزیه و خرید این چیز میزا هستم من فعلا از وسایل کوچیک

شروع کردم چون قرار گذاشتم که وسایل سنگین رو از تهران بگیریم برقیها رو دارم 

کم کم ست می کنم اینم خودش شده دردسر

ریز نوشت : اشتباهی زدم پست قبلیم رو پاک کردم  بابا بهم نخندید تازه کارم تازه شروع کردم نمی خواهم مامان من پست قبلیم رو هم می خواهم

+ ويراسته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 8:40  توسط نینا  | 

 

 love is... by lovelypetal.

سلام

سلامی به زیبایی شروع یک صبح خنک پاییزی

خیلی وقت است که می خواستم بیام اینجا خیلی وقت است که می خواهم از یک جایی شروع کنم ولی همیشه یک چیزی مانع می شد ولی امروز دیگه مثل روزهای قبل نیست امروز دیگه می خواهم شروع کنم یک شروع خوب و دنباله دار امروز ۱۴ مهر ۱۳۸۷ است می دونید این شروع باید کی اتفاق
می افتاد اووووووووووو سال ۸۱ اره اون موقع ولی خب یخورده دیر تر شروع شد اشکال نداره همون بهتر که اون روزها فراموش بشه بذارید از اینجا شروع کنم بذارید خاطراتم رو از همین جا بنویسم .

اسم من نی نی است البته این اسمی است که مهی من برام گذاشتم من ۲۹ سالمه مهی من ۳۰ ساله است. می دونید سال ۸۱ من ۲۳ سالم بود جون تر بودم البته نه اینکه الان پیر شدم نه ولی خب سرزنده تر بودم میخواهم اینجا رو بکنم مکانی برای خاطرات دلنگیز و غم انگیز همه چی خوب و بد خوشحالی و ناراحتی می خواهم شما دوستان هم با من باشید همه باهم یک وبلاگ زندگی راه بیاندازیم خوب است

این اولین پستم است تو این وبلاگ کلی گشتم تا قالب خوب پیدا کنم از این بدم نیامد شاید دوباره تغییرش بدم  خب تو پستهاي بعدي که خواهم زد خودم رو بيشتر معرفي مي کنم پس تا پست بعدي که شايد فاصله اش زياد نباشه باي باي .

+ ويراسته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 9:42  توسط نینا  |